به گزارش تحریریه، ژوده یو (周德宇)، دانشآموخته دکترای علوم سیاسی از دانشگاه پیتسبورگ و پسادکترای دانشکده تاریخ دانشگاه رِنمین چین، در تحلیلی به مقایسه توافق اخیر آمریکا و ایران با تجربه تاریخی کنفرانس ورسای پرداخته و آن را «لحظه ویلسونی» ترامپ توصیف میکند.
در ۱۷ ژوئن، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، از راه دور و در کاخ ورسای، یادداشت تفاهمی را با ایران امضا کرد که شامل ۱۴ بند برای برقراری آتشبس بود.
بیش از یک قرن پیش، مارشال فردیناند فوش، فرمانده ارشد نیروهای فرانسوی، درباره پیمان ورسای جملهای مشهور گفت: «این صلح نیست، تنها یک آتشبس بیستساله است.» اما در روزگار ما، سندی که ترامپ امضا کرده و حتی نمیتوان آن را یک پیمان دانست، اگر واقعاً بتواند بیست سال دوام بیاورد، باید آن را دستاوردی در سطح جایزه صلح نوبل دانست؛ و حتی اگر بیست ماه آتشبس را حفظ کند هم یک موفقیت بزرگ محسوب میشود.

پیمان ورسای یکی از مهمترین پیمانهای صلح تاریخ است که به جنگ جهانی اول بین امپراتوری آلمان و متفقین خاتمه داد.
به هر حال، این اولین باری نیست که آمریکا با ایران توافق میکند و قطعاً اولین باری هم نیست که آن را زیر پا میگذارد. ترامپ بارها نشان داده که حتی توافقاتش با متحدان خود را هم به مثابهی کاغذپاره میبیند، چه برسد به این توافق با ایران.
با این حال، حتی با وجود اینکه همه میدانند آمریکاییها بویی از شرم نبردهاند و سرنوشت هر توافقی که به ضررشان باشد، پاره شدن است؛ سندی که ترامپ امضا کرده در تاریخ آمریکا پدیدهای نادر است.
در این «۱۴ بند»، آمریکا عملاً هیچ امتیازی از ایران نگرفته که پیش از جنگ هم در اختیار نداشت. امتیازهایی که ایران قرار است بدهد چیز تازهای نیست: تنگه هرمز پیش از جنگ هم باز بود و ایران بارها اعلام کرده بود که قصد ساخت سلاح هستهای ندارد. در مقابل، آمریکا باید اسرائیل را برای آتشبس در لبنان تحت فشار بگذارد، نیروهای خود را از اطراف ایران خارج کند، تحریمها علیه ایران را لغو کند و حتی صندوقی برای بازسازی ایران با رقمی تا ۳۰۰ میلیارد دلار ایجاد کند.
اگرچه جزئیات تأمین این بودجه قطعاً به یک مناقشه بیپایان، شبیه به غرامتهای آلمان پس از جنگ جهانی اول تبدیل خواهد شد، اما گنجاندن عدد ۳۰۰ میلیارد دلار در این توافق، رقمی است که حتی کاخ ورسای هم تا به حال به خود ندیده است؛ چرا که کل غرامتهای جنگ جهانی اول که آلمان را تا مرز فروپاشی پیش برد، تنها حدود ۳۰ میلیارد دلار بود.
صرفنظر از اینکه این ۱۴ بند در عمل چگونه اجرا خواهد شد، باید گفت هیچ دولت آمریکایی پیش از این حاضر نشده بود حتی در ظاهر با چنین شرایطی موافقت کند. تنها پذیرفتن چنین مفادی در سطح نمادین هم شبیه به تحمل یک شکست ملی تلقی میشود.
بنابراین، جای تعجب نیست که رسانههایی مانند نیویورک تایمز که خود ترامپ آنها را اخبار جعلی و فیک نیوز مینامد، همگی با یک تیتر صریح و بیپرده به توصیف این توافق پرداختند: «شکست».

در بسیاری از مواقع، پذیرفتن بهموقع شکست بسیار عاقلانهتر از آن است که با سماجت ادامه بدهیم.
برای نمونه، آمریکا در جنگ کره با متوقف کردن بهموقع درگیری و مهار خسارتها، وضعیت بسیار بهتری داشت تا زمانی که سالها در باتلاق ویتنام گیر افتاد. حتی همان اعتراف به شکست در ویتنام هم، در مقایسه با «پیروزیهایی» که بعدتر در افغانستان و عراق به دست آورد، نتیجه بهتری برایش داشت.
گاهی عقبنشینی بهموقع حتی میتواند به یک پیروزی راهبردی تبدیل شود. نمونهاش پیمان «برست–لیتوفسک» میان روسیه شوروی و آلمان در جریان جنگ جهانی اول است. هرچند شوروی در آن توافق امتیازات بزرگی را از دست داد، اما همین عقبنشینی به حکومت تازهتأسیس شوروی فرصت داد انرژی خود را صرف تثبیت قدرت داخلی کند و توانش را برای آینده حفظ نماید.
در مقابل، هدر دادن منابع و زمان در میدانهایی که ارزش راهبردی چندانی ندارند، حتی اگر با پیروزیهای تاکتیکی همراه باشد، در نهایت چیزی جز شکست راهبردی نیست. اگر بخواهیم از یک «جمله مشهور» استفاده کنیم که هنگام جنگ تجاری آمریکا و چین در سال ۲۰۱۸ بسیار دستبهدست میشد: اکنون بهترین زمان برای آمریکاست که در برابر ایران عقبنشینی کند؛ هرچه این کار دیرتر انجام شود، هزینه آن برای واشنگتن سنگینتر خواهد بود.
اگر ترامپ واقعاً درک میکرد که چرا دولتهای پیشین آمریکا―با وجود قدرت عظیم نظامی و روحیه مداخلهگرشان―هیچگاه حاضر نشدند وارد جنگ مستقیم با ایران شوند؛ چرا توافق هستهای ایران، که در ظاهر به سود تهران به نظر میرسید، در واقع میتوانست به تقویت مخالفان داخلی ایران و پیشبرد تغییرات تدریجی در این کشور کمک کند؛ و چرا حفظ وضع موجود در مسئله ایران به ایجاد نوعی توازن قدرت میان بازیگران خاورمیانه کمک میکند، آنوقت میتوانست ببیند که این توافق فعلی بهترین فرصت برای بیرون آمدن از بنبست است.
اما انتظار چنین نگاه راهبردی از ترامپ چندان واقعبینانه نیست. او از آن دسته سیاستمدارانی است که تا به بنبست کامل نرسند عقبنشینی نمیکنند. شکست در پرونده ایران هم احتمالاً فقط باعث میشود منتظر فرصتی بماند تا اعتبار از دسترفته را جبران کند.

از سوی دیگر، در اسرائیل―هم در سطح دولت و هم در میان افکار عمومی―مخالفت شدید با توافق میان آمریکا و ایران وجود دارد. بنابراین اینکه اسرائیل در نهایت پیشگام نقض آتشبس شود، بیشتر یک مسئله زمان است تا احتمال.
و این «مسئله زمان» به احتمال زیاد تا پس از انتخابات میاندورهای آمریکا به تعویق خواهد افتاد؛ چرا که جنگ با ایران سرمایه سیاسی و انرژی دولت ترامپ را به شدت فرسوده کرده است. درست است که ترامپ بارها گفته برایش اهمیتی ندارد در انتخابات میاندورهای چه رخ میدهد و شاید واقعاً همینطور باشد؛ اما در سیاست داخلی، پیروزی همیشه مهمتر از هر چیز دیگری است؛ وقتی امکان بردن وجود دارد، چه دلیلی دارد کسی عمداً شکست را انتخاب کند؟
آتشبس در پرونده ایران میتواند به دولت ترامپ فرصت بدهد تا روی «زمینهای بازی» دیگری تمرکز کند؛ مثلاً برای جشن دویست و پنجاهمین سالگرد استقلال آمریکا دستاوردی نمایشی فراهم کند، در بحران روسیه و اوکراین نقش پررنگتری برای خود دستوپا کند، یا حتی جایی مثل کوبا را―به عنوان هدفی کمهزینهتر―تحت فشار بگذارد. همه اینها میتواند پیش از انتخابات میاندورهای، بخشی از اعتبار ازدسترفته را برای کاخ سفید بازگرداند.
با این حال، هر کاری هم انجام شود، بیشتر جنبه ترمیمی خواهد داشت؛ چرا که دولت ترامپ در پرونده ایران عملاً یک دست را واگذار کرده است.
البته برای کسانی که دوست دارند باور کنند آمریکا همیشه باید «ببرد، ببرد و باز هم ببرد»، یک دلخوشی وجود دارد: ترامپ نخستین رئیسجمهور آمریکا نیست که در ورسای طعم ناکامی را میچشد. ترامپی که امروز در کاخ ورسای زیر بار یک توافق نابرابر رفته، شباهتهای زیادی با وودرو ویلسون دارد؛ همان رئیسجمهوری که بیش از یک قرن پیش در کنفرانس صلح پاریس دست خالی بازگشت.
در ظاهر، «آرمانگرایی» ویلسون با آنچه میتوان «ترامپیسم» نامید، زمین تا آسمان تفاوت دارد. تصویر ویلسون در تاریخ آمریکا نیز بسیار متفاوت از ترامپ است. اما اگر دقیقتر به شخصیت فردی و سیاستهای هر دو نگاه کنیم، شباهتهای قابل توجهی دیده میشود؛ شباهتهایی که بازتاب ویژگی عمیقتری در سنت سیاسی آمریکا است: نوعی شور مذهبی آمیخته با خودبزرگبینی.

وودرو ویلسون؛ بیستوهشتمین رئیسجمهور ایالات متحده (۱۹۱۳–۱۹۲۱)
امروز بسیاری در آمریکا درباره سلامت جسمی و روانی ترامپ تردید دارند، برخی حتی بحث استفاده از متمم بیستوپنجم قانون اساسی برای برکناری او را مطرح کردهاند. اما تاریخ آمریکا نمونههایی داشته که از این هم عجیبتر بودهاند؛ ویلسون یکی از آنهاست.
ایالات متحده در پایان جنگ جهانی اول در صف پیروزمندان ایستاده بود، اما در کنفرانس صلح پاریس با موانع جدی روبهرو شد و در نهایت حتی معاهده ورسای را نیز امضا نکرد. این ناکامی تا حد زیادی به شخصیت و تواناییهای خود ویلسون بازمیگشت.
ویلسون مانند ترامپ مسیحی بود و از صهیونیسم حمایت میکرد و دیدگاههای مذهبی پرشوری داشت. او هنگام ورود آمریکا به جنگ جهانی اول، خود را در مأموریتی الهی میدید؛ گویی باید به نمایندگی از خدا نظمی نوین در جهان بنا کند.
به همین دلیل است که «چهارده اصل» مشهور ویلسون، هرچند در ظاهر مملو از شعارهای جهانشمول و آرمانگرایانه بود، در لایههای زیرین همچنان بازتاب همان نگاه سلسلهمراتبی تمدنی و نژادی به شمار میرفت. او معتقد بود مستعمرات آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین شایسته استقلال کامل نیستند و باید تحت تصرف قرار بگیرند؛ و فقط سفیدپوستان حق تعیین سرنوشت ملی را دارند.
این شور و حرارت ایدئولوژیک شاید در آن زمان برای مردمی که به «تقدیر الهی» باور داشتند الهامبخش بود، اما در عرصه دیپلماسی واقعی، ویلسون را از درک واقعیتهای قدرت و منافع بازداشت. او واقعاً تصور میکرد که چه دولتهای شکستخوردهای مانند آلمان و اتریش، و چه قدرتهای پیروز همچون بریتانیا و فرانسه، همگی در برابر آرمانهای او متقاعد خواهند شد و در برابر قدرت روبهرشد آمریکا سر تعظیم فرود خواهند آورد.
تقریباً همانطور که ترامپ پیش از آغاز جنگ با ایران ظاهراً اصلاً مسئله تنگه هرمز را جدی نگرفته بود و تصور میکرد همین که ارتش آمریکا وارد میدان شود، ایران خودبهخود تسلیم خواهد شد، ویلسون هم پیش از سفر به پاریس تقریباً هیچ آمادگی جدی برای مذاکرات نداشت. او نه استراتژی مشخصی برای چانهزنی آماده کرده بود و نه چندان به پیچیدگیهای عملی سیاست اروپا اندیشیده بود؛ بلکه انتظار داشت در پاریس نقش یک «پادشاه فیلسوف» را ایفا کند و دیگران خودشان نظم مورد نظر او را اجرا کنند.

شاید کسی بپرسد: اگر خود ویلسون در دیپلماسی چندان مهارتی نداشت، آیا مشاورانش هم چیزی نمیفهمیدند؟
اما همانطور که ترامپ امروز بسیاری از متخصصان حرفهای سیاست خارجی را کنار گذاشته و بیشتر به حلقه کوچک اطرافیان مورد اعتماد خود تکیه میکند و اغلب تصمیمها را بر اساس لحظه و شهود شخصی میگیرد، ویلسون هم در کنفرانس صلح پاریس رفتاری حتی خودرأیانهتر و لجوجانهتر داشت.
در آن زمان مهمترین مشاور دیپلماتیک ویلسون «سرهنگ هاوس» بود. هاوس در آغاز بیشتر چهرهای از دنیای تجارت به شمار میرفت، اما بهخوبی با سیاست و امور دیپلماتیک آشنا بود. او در طول جنگ جهانی اول در تماسها و مذاکرات با کشورهای اروپایی نقش مهمی ایفا کرد و حتی یک تیم بزرگ از مشاوران و پژوهشگران تشکیل داد تا به دولت ویلسون در مطالعه مسائل اروپا کمک کنند.
رابطه ویلسون و سرهنگ هاوس زمانی بسیار نزدیک بود؛ چیزی شبیه رابطهای که زمانی میان ترامپ و ایلان ماسک دیده میشد. اما در جریان کنفرانس صلح پاریس، هاوس با تکیه بر شناخت واقعبینانهاش از اروپا، با رهبران اروپایی درباره بندهایی مذاکره کرد که با دیدگاههای آرمانگرایانه و پرشور ویلسون همخوانی نداشت. همین مسئله نارضایتی ویلسون را برانگیخت. از سوی دیگر، رسانهها و افکار عمومی اروپا نیز از فعالیتهای دیپلماتیک هاوس تمجید میکردند و همین موضوع سوءظن ویلسون را بیشتر کرد. در نهایت، او فاصله خود را با هاوس حفظ کرد و رابطهشان عملاً از هم گسست.

در نتیجه، در مراحل پایانی کنفرانس صلح پاریس، ویلسون عملاً مانند یک امپراتور تنها عمل میکرد؛ کسی که تمام اختیارات مذاکرات را در دست گرفته و به نظر دیگران اعتماد نداشت. به همین دلیل، در حوزه دیپلماسی―جایی که خود او نیز درک دقیقی از واقعیتهای میدانی نداشت―بهراحتی در برابر سیاستمداران کارکشته بریتانیا و فرانسه قرار گرفت و بازی خورد؛ وضعیتی که تا حدی یادآور این است که ترامپ در برخی مسائل چگونه تحت تأثیر محاسبات اسرائیل قرار میگیرد.
در داخل آمریکا نیز ویلسون از همکاری با کنگره سر باز زد، هرگونه اصلاح در بندهای مربوط به جامعه ملل را رد کرد و با اطمینان کامل باور داشت که دیدگاههای او بیچونوچرا درست است.
در همان دوره، وضعیت جسمی و روانی ویلسون نیز چندان عادی نبود. یکی از دیپلماتهای آن زمان آمریکا، ویلیام سی.بولیت به همراه زیگموند فروید بعدها کتابی با عنوان «تحلیل روانکاوانه وودرو ویلسون» نوشتند که در آن به مجموعهای از مشکلات جدی روانی ویلسون در دوران کنفرانس صلح پاریس اشاره شده است.
هنگامی که این کتاب در سال ۱۹۶۶ منتشر شد، واکنشهای بسیار تندی برانگیخت؛ بسیاری نمیخواستند بپذیرند که رئیسجمهوری که در تاریخ آمریکا چنین جایگاهی دارد، ممکن است دچار چنین مشکلاتی بوده باشد. با این حال، پژوهشهای بعدی نشان دادهاند که دستکم بخش بزرگی از اسناد تاریخی مربوط به وضعیت روانی ویلسون که در آن کتاب استفاده شده، تا حد زیادی قابلاعتماد هستند.
در نهایت، ویلسون که بیش از پیش در باورهای سرسختانه و ایدههای خود فرو رفته بود، تصمیم گرفت در سراسر آمریکا به سفرهای سخنرانی برود تا افکار عمومی را علیه کنگره بسیج کند. این سفرهای فرساینده فشار زیادی به جسم او وارد کرد و سرانجام در اکتبر ۱۹۱۹ دچار سکته مغزی شدیدی شد که او را عملاً فلج کرد.

با این حال، وضعیت واقعی بیماری ویلسون از سوی پزشکان و نزدیکانش پنهان نگه داشته شد. افکار عمومی فقط میدانستند که رئیسجمهور بیمار است، اما از شدت وخامت حال او خبر نداشتند. ارتباط ویلسون با دنیای بیرون بهشدت محدود شده بود؛ هر دیدار با افراد خارج از حلقه نزدیکانش بهدقت طراحی و کنترل میشد، و هر اطلاعاتی که به او میرسید از صافی اطرافیان―بهویژه همسرش―عبور میکرد.
به همین دلیل، در سالهای پایانی دوره ریاستجمهوریاش، ویلسون عملاً توانایی انجام وظایف خود را از دست داده بود. بنابراین شکست او هم در کنفرانس صلح پاریس و هم در تقابل با کنگره آمریکا چندان دور از انتظار نبود.
در سالهای اخیر، بسیاری از تاریخنگاران آمریکایی دوباره به جنبههای افراطی و حتی جنونآمیز شخصیت ویلسون پرداختهاند. برای نمونه، چندی پیش کتابی با عنوان «دیوانهای در کاخ سفید» (The Madman in the White House) منتشر شد که به این میپردازد که چگونه رفتارهای افراطی ویلسون سرانجام پروژهای را که خودش طراحی کرده بود―یعنی جامعه ملل را―به بنبست کشاند.
البته در ظاهر این کتاب درباره ویلسون است، اما در واقع بسیاری آن را کنایهای به «دیوانهای» میدانند که از نگاه برخی منتقدان امروز در کاخ سفید حضور دارد: دونالد ترامپ.
البته چنین روایتهایی در اصل بازتاب یک خیالپردازی رایج است: این تصور که اگر ویلسون از سلامت کامل ذهنی برخوردار بود، شاید جامعه ملل موفق میشد و پس از جنگ جهانی اول نوعی «صلح آمریکایی» در جهان برقرار میگردید. به همان قیاس، برخی نیز چنین میپندارند که اگر ترامپ از نظر ذهنی «سالم» بود، آمریکا امروز در وضعیتی متفاوت قرار داشت.
اما چنین فرضیاتی در نهایت تفاوت چندانی با خیالپردازیهایی از جنس «اگر آن سال بلیت خوبی میخریدم و در بختآزمایی برنده میشدم حالا ثروتمند بودم» ندارد.
از یک سو، ویلسون و ترامپ از همان ابتدا محصول انتخابهای دورههای تاریخی خود در آمریکا بودند؛ جنونها و وسواسهای فکری آنها نیز بخشی از منطق همان دورهها به شمار میرفت. چه آن پیشرفتگرایی و آرمانگرایی پرشوری که ویلسون هنگام به قدرت رسیدن بر آن سوار شد، و چه شعار «عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانیم» (MAGA) که ترامپ با آن احساسات عمومی را برانگیخت، هر دو بازتاب فضای زمانه خود بودند.

آن نوع نگاه مذهبی پرحرارت و خودمحور، این باور راسخ که «ملت برگزیده» هستند، و آن غرور و بیاعتنایی نسبت به جهان بیرون، در واقع از ویژگیهایی است که در سراسر تاریخ آمریکا تکرار شده است. به همین دلیل است که میبینیم آمریکا از کره تا ویتنام، و از افغانستان تا ایران، بارها و بارها خود را در جنگهایی فرو برده که اساساً درکی از آنها نداشته است. زیرا در ذهن بسیاری از آنان اساساً چنین تصویری وجود ندارد که «قوم برگزیده خدا» ممکن است شکست بخورد.
از سوی دیگر، جهان بر پایه واقعیتهای مادی عمل میکند، نه بر اساس تصورات و خیالپردازیهای رئیسجمهور آمریکا. حتی اگر ویلسون کاملاً سالم و هوشیار هم میبود، آن مجموعه سادهانگارانه از ایدههای شبهمذهبی نمیتوانست بر پیچیدگیهای واقعیت سیاسی تحمیل شود.
افزون بر این، قدرتهای اروپایی پس از جنگ جهانی اول هنوز کاملاً از پا نیفتاده بودند؛ بنابراین حتی اگر آمریکا یک قدرت بزرگ جهانی به شمار میرفت، باز هم نمیتوانست بهسادگی سر اروپاییها را پایین نگه دارد و آنها را وادار کند که با طرحهای ویلسون موافقت کنند.
به همین ترتیب، بنبستی که ترامپ امروز در مسئله ایران با آن روبهرو شده، تنها به این دلیل نیست که او و اطرافیانش در این حوزه بیتجربهاند؛ بلکه بیشتر از آن روست که آمریکا دیگر آن توان و قدرتی را ندارد که بتواند چنین جنگی را پیش ببرد.
کشوری که حتی نتوانست عراق و افغانستان را در کنترل خود نگه دارد، چگونه میتواند از عهده مدیریت ایران برآید؟ آیا واقعاً باید تصور کرد که همه دولتهای پیشین آمریکا در این زمینه ناآگاه و نابلد بودهاند؟
پاسخ چندان ساده نیست.
واقعیت این است که بیشتر رؤسایجمهور آمریکا تا حد زیادی سوار بر موج شرایط زمانه خود بودهاند و تلاش فردیشان هرگز نمیتواند بر روندهای بزرگ تاریخی غلبه کند. به همین دلیل، حتی اگر امروز در بازخوانی تاریخ ببینیم که ویلسون در تواناییهای فردی خود ضعفهای جدی داشت و حتی در برخی جنبهها به فرمانروایان دوران افول شباهت پیدا میکرد، باز هم باید در نظر داشت که آمریکا در زمان او کشوری در حال صعود بود.
در چنین شرایطی، هرقدر هم که ویلسون دست به اشتباه میزد یا در عرصه دیپلماسی شکست میخورد، باز هم آمریکا توانست در جنگ جهانی اول پیروز شود. حتی ناکامیهای دیپلماتیک ویلسون و تشدید گرایشهای انزواطلبانه در داخل آمریکا نیز مانع از آن نشد که ایالات متحده به گسترش نفوذ سیاسی و اقتصادی خود در جهان ادامه دهد.
اما در سالهای ترامپ، آشفتگیهای گوناگون در آمریکا را آیا میتوان صرفاً به «ناتوانی حاکم» و «حضور اطرافیان فاسد» نسبت داد؟
از سوی دیگر، اینکه ترامپ توانست دو بار در انتخابات پیروز شود، آیا نشان نمیدهد که بخش بزرگی از جامعه آمریکا دیگر از دولتی که در نگاهشان صرفاً ظاهری آراسته اما عملکردی تهی داشت خسته شده بودند و در پی رهبری بودند که بتواند واقعاً مشکلات را حل کند؟

اغلب در اواخر عمر یک سلسله سیاسی چنین وضعیتی دیده میشود: شیوههای معمول حکمرانی دیگر کارایی ندارند، تلاشهای اصلاحی هم به نتیجه نمیرسد، و جامعه ناگهان امید خود را به کسی میبندد که با «تکان دادن شدید اوضاع» معجزهای رقم بزند. اما چنین معجزهای در بسیاری از موارد چیزی نیست جز «فشردن پدال گاز در سراشیبی».
از این رو، هرچند کاخ ورسای در هر دو دوره شاهد لحظههایی تعیینکننده در تاریخ بوده و میزبان دو رئیسجمهور آمریکایی با وضعیت روانی بحثبرانگیز شده است، اما شیوهای که تاریخ آنها را به خاطر خواهد سپرد، احتمالاً بسیار متفاوت خواهد بود.
پایان/
منبع: https://m.guancha.cn/ZhouDeYu/2026_06_19_821008.shtml













نظر شما